رضا قليخان هدايت
790
مجمع الفصحاء ( فارسي )
از غزليات اوست بسى شب با مهى بودم كجا شد يا رب آن شبها * كنون هم هست شب اما سيه از دود يا ربها * * * اى عشق كار تو به چو من ناكسى فتاد * گويا كسى نماند جهان خراب را * * * ز آمد شد خيال تو ترسم كه بىغرض * قصاب پرورش ندهد گوسفند را پند كسم به دل ننشيند كه دل ز عشق * پر شد چنان كه جاى نماند است پند را نازك مگوى ساعد خوبان كه خورد كرد * چندين هزار پنجهء زورآزماى را * * * تو اى صنم كه مرا در دلى چه سودم ازين * كه در ميان من و دل هزار فرسنگ است صد دوست پيش كشته نه من نيز دوستم * آخر چه شد كه اين كرم از من دريغ داشت * * * به گرد ديدهء خود خاربستى از مژه كردم * كه نه خيال تو بيرون رود نه خواب درآيد مردمان در من و حيرانى من حيرانند * من در آنكس كه ترا بيند و حيران نشود * * * گفتم چگونه مىكشى و زنده مىكنى * از يك نگاه كشت و نگاه دگر نكرد * * * من ناتوان ز ياد كسى گشتم اى طبيب * آن دارويم بده كه فراموشى آورد * * * دنبال يار رفته روان كردم آب چشم * آن رفته خود نيامده اشكم روان بماند * * * به خدا كه سينهء من بشكاف و دل برون كن * كه درون خانهء تو دگرى چه كار دارد * * *